تبليغاتX
خدا هرچی سر رام بود * طعم خوشبختی نداشت
* * * * * * * * * * * * * * * *
تو آنجا...

من اینجا!

نیمکت های دنیا را چه بد چیده اند...!!!

 

 

با عشق به من٬ به من خیانت کردی...

دل دادم و تو رد امانت کردی!!!

رفتی و چه آسوده ز من دل کندی...!

"هردو قلمت خرد"!!! اگر برگردی...

 

 

استعداد عجیبی در شکستن داری!

"قلب" "غرور" "حرمت" "پیمان"...

استعداد عجیبی در نشستن دارم...!

به پای تو٬ به امید تو٬ در انتظار تو...

 

نه کسی منتظر است٬ نه کسی چشم براه

نه خیال گذر از کوچه ی ما دارد ماه...!

بین عاشق شدن و مرگ٬ مگر فرقی هست؟

وقتی از "عشق" نصیبی نبری غیر از "آه"...!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم بهمن 1390ساعت 0:21  توسط نیلوفر  | 


عکستونو با اجازه، دادم یه نقاش بکشه!

اون که ازش بر نمیاد، اما نه...! ای کاش بکشه!

اگه کشید، قاب می کنم میزارمش بالا سرم...

عکس شما رو میزارم، لای گلای دفترم!

راستش می ترسم عکستون، بیرون بمونه سوز بیاد!!

نقاشی اما بهتره!!! سرما نمی خوره زیاد!

پری شبا سوز میومد... پنجره رو بسته بودم

از دست هرچی آدمم تو دنیا هست، خسته بودم!

درد دلم شروع شد و عکستون اومد پیش روم!

داشتید بهم گوش میدادید...!

این یعنی " اوج آرزوم..."


 یک صندلی خالی، کنار رویاهایم از آن توست...

بنشینی یا بروی...، "دوستت دارم"!


 دیشب که باران آمد، می خواستم سراغت را بگیرم...

اما خوب می دانستم، باز هم که پیدایت کنم...

"زیر چتر دیگرانی..."!


 خواب دیدم یک غریبه، کودکی را زیر کرد...!

"رفتنت" خواب پریشان مرا تعبیر کرد!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آبان 1390ساعت 21:54  توسط نیلوفر  | 


آه... ای ابر بهاری مویه کن!

روح تبدار مرا پاشویه کن

این گران باری که بر دل می برم...

هم تو می دانی چه مشکل می برم!

"هستی ام در پای آن سرمست رفت"

آه ای یاران دلم از دست رفت...!

انتهای هرچه رسوایی منم!

عاشق شب های تنهایی منم

بارهابا لاله صحبت کرده ام،،

بارها با ماه خلوت کرده ام!

فکر من از آسمان آبی تر است...

روح من با عشق، عنابی تر است...

من سر هر کوچه "یاهو" میزدم!!!

پیش پای عشق زانو میزدم!

آه! آه! ای شاعران نسترن...

گل به گل داغ است کتف شعر من!

"با جدایی خو گرفتن مشکل است"

از شقایق رو گرفتن مشکل است...

او شبی آمد ... مرا دیوانه کرد!!!

او مرا یک باغِ بی پروانه کرد...

شوخ چشمست و دلم در بند اوست...

هرچه هست از چشم پرنیرنگ اوست!

دل مریدِ کیشِ اشراقیش شد...

دل اسیرِ ایها الساقیش شد!

او که خویشاوند نزدیک گل است

شرح احساساتِ سبزِ بلبل است...

او که با آیینه ها مانوس بود

چشم او یک کاسه اقیانوس بود

از نگاهش آسمانی راز داشت!

کهکشان، در کهکشان اعجاز داشت

آمد از دردش پرم کرد و گذشت

در وفا سیلی خورم کرد و گذشت

مثل شمعِ بزمی آبم کرد و رفت...

عشوه ای کرد و خرابم کرد و رفت!

"این هم از یک عمر مستی کردنم"

سالها شبنم پرستی کردنم!

ای دلم...زهرِ جدایی را بخور!!!

چوب عمری باوفایی را بخور!!!

ای دلم ...دیدی که ماتت کرد و رفت...

خنده ای بر خاطراتت کرد و رفت!

من که گفتم این بهار افسردنی ست،،

من که گفتم این پرستو مردنی ست!

"وَه...عجب کاری به دستم داد دل..."

"هم شکست و هم شکستم داد دل"



افسوس...


مثل اون کلاغ قصه، که نمی رسید به خونه...

دوست نداشت که مال هم شیم، دست بی رحم زمونه!

تو رو میسپارم به دستِ صاحب پونه و خورشید...

امّا...

افسوس و صد افسوس... که تورو به من نبخشید!!!


+ نوشته شده در  یکشنبه سوم مهر 1390ساعت 11:49  توسط نیلوفر  | 


تو به من خندیدی...

و نمی دانستی،

من به چه دلهره از باغچه ی همسایه

سیب را دزدیدم!!!

باغبان از پی من تند دوید ...

سیب را دست تو دید !

غضب آلود، به من کرد نگاه ...

سیبِ دندان زده ازدست توافتاد به خاک،

و تو رفتی و هنوز ..،

سالهاست

که در گوش من آرام آرام

خش خشِ گامِ تو تکرار کنان...

"می دهد آزارم" !

و من اندیشه کنان غرق این پندارم

که چرا :

         _ "خانه ی کوچک ما سیب نداشت"؟!





لحظه ی تلخ "جدایی" که بر آن نفرین باد...


                     لحظه ی "مردن"من بود، نمیدانستم!




به چه می خندی عزیز !؟

به چه چیز !؟

به شكست دل من... !

یا به پیروزی خویش !؟

به چه می خندی عزیز !؟

به نگاهم كه چه مستانه تو را باور كرد !؟

یا به افسونگریِ چشمانت...

كه مرا سوخت و خاكستر كرد...!؟

"به چه می خندی تو...؟"

به دل ساده ی من می خندی !؟

كه دگر تا به ابد نیز به فكر خود نیست !؟

 به جفایت كه مرا زیر غرورت له كرد !؟

به چه می خندی عزیز !؟

به هم آغوشی من با غم ها

یا به ...!

خنده دار است...بخند !!!




پروانه ها بسوزید و دور چراغ بگردید

شما دیگه رو حرفتون باشید و برنگردید!

یه کار کنید تو قصه های بچه های فردا...

نگن شما با آبروی شمعا بازی کردید...!




 از آقا مهدی گل  http://www.ghadimestan.blogfa.com بابت شعرای قشنگش ممنونم


+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم شهریور 1390ساعت 15:16  توسط نیلوفر  | 

کاش واسه بیراهه ی دل        یه جا یه راه چاره بود...

کاش که علاجش عین قبل      دعا و استخاره بود...!

کاش واسه هر عاشقی که     شبا پی ستارشه...

تو دنیا محض دلخوشی          "یک شب پر ستاره بود..."




دیروز داد میزدی: "دوستت دارم"...

می گفتم: بلندتر... نمی شنوم!!!

...امروز میگی: "دیگه دوستت ندارم"!

میگم: هیس... آرومتر! چرا داد می زنی؟!!!!!!!



من باتو چقدر ساده رفتم بر باد...

تو نام مرا چه زود بردی از یاد!!!

من حبه ی قند کوچکی بودم که

...از دست تو در پیاله ی چای افتاد!



سخت است که مِی نوش کسی دیگر بود

شمع شب خاموش کسی دیگر بود

"با یاد کسی که دوستش می داری..."

...یک عمر در آغوش کسی دیگر بود!!!


+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مرداد 1390ساعت 19:51  توسط نیلوفر  | 

چی کار کرد این دل سادم...!؟

که از چشم تو افتادم...



نمی دانم چرا رفتی؟؟!

   نمی دانم چرا...؟

      شاید خطا کردم...!


تو بی آنکه به فکر غربت چشمان من باشی

   نمی دانم کجا؟

         تا کی؟

           برای چه؟

...ولی رفتی...!




آنکه ویران شده از یار، مرا می فهمد

وانکه تنها شده بسیار، مرا می فهمد!

چه بگویم، که چنان از تو فرو ریخته ام

که فقط ریزش آوار مرا می فهمد!

آنقدر بی کس و بی تکیه گه و بی یارم

که فقط شانه ی دیوار مرا می فهمد...!

من تمام غمم از "عشق" بپا خواست، ولی...

"عشق" انگار نه انگار مرا می فهمد!!!

چه عبث در پی "یارم"، چه عبث در پی "یار"

و عبث معتقدم "یار" مرا می فهمد...!!!

نه، ببین! آینه از درد ترک خورد... ببین!

آینه مثل من انگار مرا می فهمد

یار من آینه سان مثل خودم می ماند

اوست، آری! خود آن یار مرا می فهمد!

او همانست! همان گمشده در من، آری!

او همانست که بسیار مرا می فهمد...!



+ نوشته شده در  شنبه یکم مرداد 1390ساعت 0:23  توسط نیلوفر  | 

آسمان نشکن چنین بال و پرم را...

بال و پر دیگر چرا؟! ویران نمودی پیکرم را...

بس که بر سنگ مزار عمر، کوبیدی سرم را!

بنویسید...

روی قبرم بنویسید: کبوتر شد و رفت

زیر باران غزلی خواند، دلش تر شد و رفت...

چه تفاوت که چه خورده است، "غم دل" یا "سم"

آنقدر غرق جنون بود، که پرپر شد و رفت!

روز میلاد، "همان روز که عاشق شده بود"

"مرگ" با لحظه ی میلاد، برابر شد و رفت...

او کسی بود که از غرق شدن می ترسید

عاقبت روی تن ابر شناور شد و رفت...!

"هر غروب از دل خورشید گذر خواهد کرد...

دختری ساده، که یکروز کبوتر شد و رفت...!"



+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم تیر 1390ساعت 15:50  توسط نیلوفر  | 

حال که تنها شده ام می‌روی!

واله و رسوا شده ام می‌روی...

حال که غیر از تو ندارم کسی

این‌همه تنها شده ام می‌روی!

حال که چون پیکر سوزان شمع

شعله سراپا شده ام می‌روی!!!

حال که در بزم خراباتیان

همدم صهبا شده‌ام می‌روی

حال که در وادی عشق و جنون

لاله‌ی صحرا شده ام می‌روی !!

حال که نادیده خریدار آن

گوهر یکتا شده‌ام می‌روی!

حال که در بحر تماشای تو

غرق تماشا شده‌ام می‌روی...

این‌همه رسوا تو مرا خواستی

حال که رسوا شده‌ام می‌روی...!!!






خطا...!

شنیدم که "تکل" از پشت، "کارت قرمز" دارد!

نمی دانم آن زمانی که سر نوشت

به تنها بخش باقی مانده از آرزو های من "پشت پا" زد،

داورها کجا بودند؟؟!

هیچکس حتی "کارت زرد" نشانش نداد!

چرا هیچ "داوری" خطاهای روزگار را نمی بیند؟؟



+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم خرداد 1390ساعت 20:31  توسط نیلوفر  | 

به سراغ من اگر می آیی

تند و آهسته! چه فرقی دارد؟؟

تو به هر جور دلت خواست بیا

مثل سهراب دگر

جنس تنهایی من چینی نیست...

که ترک بردارد...

تو فقط زود بیا...!



دخترک رفت، ولی...

زیر لب این را گفت:

"او یقینا" پیٍ معشوق خودش می آید"

پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:

"مطمئنا" که پشیمان شده بر می گردد"

"عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز"...





چشم پر اشک مرا چون نگری، طعنه مزن!

گریه در خلوت تنهایی خود ننگ که نیست!

تو ز من خسته و من از تو بسی خسته ترم...

سر خود گیر و برو... ما و تورا جنگ که نیست!


+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اردیبهشت 1390ساعت 22:2  توسط نیلوفر  | 

جوّ احساس تو برفی ست، من اما داغم

این چه سریست که در مرکز سرما داغم؟!!!

 

من پسر خوانده ی هذیانم و ته مانده ی شب

آتشم، آتشم، آتش! که سرا پا داغم ...

 

این پدر سوخته دل را به تو دادم شاید

یخ احساس تو را آب کند تا داغم !

 

من چرا این همه امروز به خود می پیچم؟؟

س س سردم شده اما چ چرا دا داغم!! 

 

اگر امروز به فردا برسد می فهمم

چه بلایی به سرم آمده حالا داغم !!!!

 

غزلم شروه ی درد است که گرم است هنوز

جو احساس تو برفی ست، من اما داغم...!


 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اردیبهشت 1390ساعت 14:28  توسط نیلوفر  | 

دل من تنها بود...

دل من هرزه نبود!

دل من عادت داشت

که بماند یک جا!

به کجا؟

معلوم است...

"به در خانه ی تو"

دل من عادت داشت، که بماند آنجا!

پشت یک پرده ی توری، که تو هر روز آنرا

به کناری بزنی.

دل من ساکن دیوار و دری

که تو هر روز از آن می گذری...

دل من ساکن دستان تو بود...

دل من گوشه ی یک باغچه بود!

که تو هر روز به آن می نگری!

راستی...

"دل من را دیدی؟؟؟"



+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم فروردین 1390ساعت 13:32  توسط نیلوفر  | 

امسالم تموم شد دل تنها

دوباره تکرار و تکرار شبها

تا بوده این بوده دل تنها

"سال نوت" مبارک ای دل تنها

میدونم تنهایی

میدونم دلتنگی

میدونم نازکم ، تحمل کن

زندگی امیده

سایه ی تردیده

سرنوشت این بوده

گله کمتر کن

باز منو یاد اون دور دورا ننداز

من خداحافظی کردم با پرواز

چی میخوای از جونم ای دل تنها؟؟؟!!!

راحتم کن

تموم کن دل تنها...

میدونم تنهایی

میدونم دلتنگی

میدونم نازکم، تحمل کن

زندگی امیده

سایه ی تردیده

سرنوشت این بوده

"گله کمتر کن"

نمی خوام تو کلبه ات

جشن "غم" برپا شه...

نمی خوام فکر غم تو سرت باشه!

واسه پیری زوده

تازه ام شاید که...

روزِ فردا روزِ موعوده...



+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389ساعت 1:38  توسط نیلوفر  | 

پارسال زیر باران، با او راه می رفتم ...

امّا...

امسال، راه رفتنش را با دیگری، زیر باران اشکهایم دیدم...

شاید باران پارسال، اشکهای شخصی دیگر بود!!!


+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اسفند 1389ساعت 18:20  توسط نیلوفر  | 

 روی پیشانی بختم خط به خط چین دیده ام...

بس که خود را در دل آیینه غمگین دیده ام!

مو سپیدم، مو سپیدم، مو سپیدم، مو سپید...

گرگ باران دیده هستم، برف سنگین دیده ام!

آه! یک چشمم زلیخا، آن یکی یعقوب شد

حال یوسف را ببینم با کدامین دیده ام؟!

آشنا هستی به چشمم، صبر کن...! قدری بخند...!

...یادم آمد! من تو را روز نخستین دیده ام!

بیستون دیشب به خوابم جاده ای هموار بود...

ابن سیرین را خبر کن... ، خواب شیرین دیده ام!!!



+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اسفند 1389ساعت 23:33  توسط نیلوفر  | 

میروم خسته و افسرده و زار

سوی منزلگه ویرانه ی خویش!

بخدا میبرم از شهر شما

دل شوریده و ویرانه ی خویش!

میبرم تا که در آن نقطه ی کور

شستشویش دهم از رنگ "گناه"

شستشویش دهم از لکه ی عشق...

زین همه خواهش بیجا و تباه!

میبرم تا ز تو دورش سازم...

ز تو ای جلوه ی امید محال...!

"میبرم زنده به گورش سازم...

تا ازین پس نکند یاد وصال!"

ناله میلرزد!، می رقصد اشک!

آه...! بگذار که بگریزم من...

از تو، ای چشمه ی جوشان گناه

شاید آن به، که بپرهیزم من!!!

بخدا غنچه ی شادی بودم!!!

دست عشق آمد و از شاخم چید...

شعله ی آه شدم، صد افسوس...

که لبم باز به آن لب نرسید!

عاقبت بند سفر، پایم بست

میروم خنده به لب، خونین دل...

"میروم، از دل من دست بردار...

ای امید عبث بی حاصل!!!!"


+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم بهمن 1389ساعت 19:6  توسط نیلوفر  | 

پنج وارونه چه معنا دارد؟؟؟!


خواهر کوچکم از من پرسید...

...من به او خندیدم!

کمی آزرده و حیرت زده گفت:

"روی دیوار و درختان دیدم!"

...باز هم خندیدم!

گفت: دیروز خودم دیدم پسر همسایه

پنج وارونه به مینو میداد!

...آنقدر خنده برم داشت که طفلک ترسید!!!

بغلش کردم و بوسیدم و با خود گفتم:

بعدها وقتی غم،

سقف کوتاه دلت را خم کرد...

بی گمان می فهمی

"پنج وارونه" چه معنا دارد!!!



+ نوشته شده در  یکشنبه دهم بهمن 1389ساعت 18:1  توسط نیلوفر  | 

"یادته؟"

دستمون تو دست هم بود ،یادته؟؟؟

غصه هامون کم کم بود، یادته؟

روزگار قهر و آشتی ، یادته؟

هیچ کسو جز من نداشتی، یادته؟

دست گرمت تو زمستون ، یادته؟

شونه ی من زیر بارون، یادته؟

چی میخواستیم از خدامون، یادته؟؟؟

" مستجاب نشد دعامون" یادته؟

گفتی: ما باید جدا شیم!!!! یادته؟

گفتی: باید بی وفا شیم!!!! یادته؟

"یه دفه ازم بریدی!" یادته؟

"خط رو اسم من کشیدی" یادته؟

عشق من کمم باشه، زیادته!

حیف عمری که گذاشتم.... یادته؟!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم دی 1389ساعت 17:19  توسط نیلوفر  | 

"حساب ..."

یک جام پر از شراب دستت باشد

تا حال من خراب دستت باشد!

این چند هزارمین شب بی خوابیست...

"ای عشق" فقط حساب دستت باشد!!!




"ای غم..."

ای غم مرا زدی ... خسته نباشی!

آتش به شب تار زدی... خسته نباشی

ای غصه دمت گرم که در لحظه ی شادی...

با رگ رگ من تار زدی... خسته نباشی!




خدا جون...

خدا جون می شه تو امشب منو تو بغل بگیری؟

بگی آروم توی گوشم، "دیگه وقتشه بمیری"!

خدا جون می گن تو خوبی ، مثل مادرا می مونی

اگه راست می گی، ببینم، عشق من کجاست؟ می دونی؟

خدا جون می خوام یه کاری بکنی بخاطر من...

من می خوام که زود بمیرم! آخه سخته زنده موندن!

خدا جون تو تنها هستی، میدونی تنهایی سخته

من که تقصیری نداشتم... پس چرا تنهام گذاشته؟؟؟

خدا جون می خوام بمیرم تا بشم همیشه راحت!

ولی عمر اون زیاد شه، حتّی واسه ی یه ساعت!

"خدا جون می شه تو امشب منو تو بغل بگیری"

"بگی آروم توی گوشم: دیگه وقتشه بمیری!!!"





"حالمان بد نیست...!"

حالمان بد نیست غم کم می خوریم /کم که نه! هر روز کم کم میخوریم

آب می خواهم،‌سرابم می دهند /عشق می ورزم عذابم می دهند

خود نمی دانم کجا رفتم به خواب /از چه بیدارم نکردی آفتاب؟

خنجری بر قلب بیمارم زدند/ بی گناه بودم و دارم زدند

دشنه ای نامرد بر پشتم نشست / از غم نامردمی پشتم شکست

سنگ را بستند و سگ آزاد شد / یک شبه بیداد آمد،‌داد شد

""عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام /تیشه زد بر ریشه ی اندیشه ام""

عشق اگر اینست مرتد می شوم / خوب اگر اینست من بد می شوم

بس کن ای دل نابسامانی بس است /کافرم دیگر مسلمانی بس است

در میان خلق سردرگم شدم / عاقبت آلوده مردم شدم

بعد از این با بی کسی خومی کنم / هرچه در دل داشتم رو می کنم

نیستم از مردم خنجر بدست / بت پرستم بت پرستم بت پرست

بت پرستم،‌ بت پرستی کار ماست/ چشم مستی تحفه ی بازار ماست

درد می بارد چو لب تر می کنم / طالعم شوم است باور می کنم

من که با دریا تلاطم کرده ام/ راه دریا را چرا گم کرده ام؟

قفل غم بر درب سلولم مزن! / من خودم خوش باورم گولم مزن!

من نمی گویم که با من یار باش/ من نمی گویم مرا غم خوار باش

من نمی گویم؛ دگر گفتن بس است /گفتن اما هیچ نشنفتن بس است

روزگارت باد شیرین ! شاد باش/ دست کم یک شب تو هم فرهاد باش

آه ! در شهر شما یاری نبود/ قصه هایم را خریداری نبود!!!

وای! رسم شهرتان بیداد بود/ شهرتان از خون ما آباد بود

از درو دیوارتان خون می چکد/ خون من، فرهاد،‌ مجنون می چکد

خسته ام از قصه های شومتان / خسته از همدردی مسمومتان

اینهمه خنجر، دل کس خون نشد/ این همه لیلی،‌کسی مجنون نشد

آسمان خالی شد از فریادتان / بیستون در حسرت فرهادتان

کوه کندن گر نباشد پیشه ام / بویی از فرهاد دارد تیشه ام

عشق از من دورو پایم لنگ بود / قیمتش بسیار و دستم تنگ بود

گرنرفتم هر دو پایم خسته بود / تیشه گر افتاد دستم بسته بود

هیچ کس دست مرا وا کرد؟ نه! / فکر دست تنگ ما را کرد؟ نه!

""هیچ کس از حال ما پرسید؟ نه! / هیچ کس اندوه ما را دید؟ نه!""

هیچ کس اشکی برای ما نریخت / هر که با ما بود از ما می گریخت

چند روزی هست حالم دیدنیست / حال من از این و آن پرسیدنیست

گاه بر روی زمین زل می زنم /گاه بر حافظ تفأل می زنم

حافظ دیوانه فالم را گرفت / یک غزل آمد که حالم را گرفت:

« ما زیاران چشم یاری داشتیم / خود غلط بود آنچه می پنداشتیم»


                           

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم دی 1389ساعت 0:52  توسط نیلوفر  | 

"می خواهم بدانم...!"

آنگاه که غرور کسی رو له میکنی...

آنگاه که کاخ آرزوهای کسی رو ویروون میکنی...!

آنگاه که شمع امید کسی رو خاموش میکنی...

آنگاه که بنده ای رو نادیده می انگاری...

آنگاه که حتی گوشت رو می بندی تا صدای خرد شدن غرورش رو نشنوی...!

آنگاه که خدا رو می بینی اما بنده ی خدا رو نا دیده می گیری...

می خواهم بدانم:

دستانت را به سوی کدامین آسمان بلند کرده ای تا برای "خوشبختی خودت" دعا کنی؟؟؟!!!

"دلتنگ"

کاش بین من و تو رابطه کمرنگ نبود..

کاش بودی و دلم اینهمه دلتنگ نبود...!

شهره ی شهر شدم از غم عشق تو، ولی...

از غم عشق تو دیوانه شدن ننگ نبود!

گله ای نیست از این پرده، که از روز ازل

"عشق" با پنجه ی تقدیر هماهنگ نبود!

ماهی کوچک دریای زلال دل من؛

کاش در برکه ی ما اینهمه خرچنگ نبود!!!

می دوم تا به تو شاید برسم، اما کاش...

پای تاول زده ی چوبی من لنگ نبود!!!

"شعر" ای آینه ی شرح پریشانی من؛

پاسخ پرده دری های تو جز "سنگ" نبود!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آذر 1389ساعت 18:57  توسط نیلوفر  | 

"اعتماد"

یادت میاد روزی رو که زیر سایه ی بید مجنون نشسته بودیم و به "سیبی" که در دستای تو آرام گرفته بود نگاه می کردیم؟!

تو اون روز به من اعتماد داشتی...

"سیب" رو به من دادی تا اون رو عادلانه تقسیم کنم...

ولی من قسمت بزرگ رو خودم برداشتم!!!!

و تکّه ی کوچک رو به تو دادم!

تو آروم پلکهای پولکیتو از من گرفتی...

و زیر اندوه ابروهات فروبردی و زیر لب آهسته زمزمه ای کردی...!

نمیدونم چی گفتی...

ولی امروز به من اعتماد نداری...!!!

... شاید باید به تو می گفتم که اون تکّه ی بزرگ "خراب" بود و من نمی خواستم تو اون رو گاز بزنی!!!...

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم آذر 1389ساعت 18:29  توسط نیلوفر  | 

 
>